علی نفس مامان و بابا
قشنگ ترین واژه زندگیم
تاريخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : مرتبه

 

نفسم به دو تا نفسهای زندگیم بنده

 

 

آدرس وبلاگ آبجی تبسم

http://tabasomeman.niniweblog.com

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 332 مرتبه

روزها که از پی هم میگذرد و تو بزرگتر میشی حرفهای قلمبه سلمبه ای بهمون میزنی که میمونم اینها رو از کجا یاد گرفتی... اینقدر خوشگل حرف میزنی و من مبهوتم از این همه شیرین زبونیت... پسرک کوچولوم بی نهایت دوستت دارمبوس

یک روز که پسرک داشت با بابا مهدی بازی میکرد و مسابقه میداد به باباش گفت من قدمنترم (ghodmantar) خندونکو من و باباش از خنده غش کردیمقه قهه (قدمنتر= قدرتمند)

یکی از خصلت های بد پسرک اینه که اسباب بازیهاش رو پخش و پلا میکنه و هیچ رقمه حاضر به جمع کردنشون نیست .. یک روز ازش خواهش کردم که اسباب بازیهات رو جمع کن رو کرد به من و گفت:من از جمع کاری خسته میشمتعجبمتفکر

یک روز پسرک امد پیشم و بهم گفت فردا برو با خاله مهدم حرف بزن گفتم خب مثلا چی بگم گفت بگو فلان و بیسارخندونک

خونه ما طبقه سومه و به روایتی چون طبقه اول مغازه هست میشه طبقه چهارم و آسانسور نداره ... روزها پسرک که از مهد میاد و از پله ها میخواد بالا بیاد خسته میشه و میگه پاهام و زانوهام درد گرفته دیگه نمی تونم بالا بیام.. هلاک شدمغمگین الهی بمیرم واسه اون پاهای کوچولوتبغل

یک روز که پسرک پی پی کرده بود و من ناخن هایم بلند بود در هنگام شستنش بهم گفت مامان ناخنت تیغ داره کونم مردخندونکقه قهه (ببخشید از الفاظ بی ادبی استفاده کردم) چون میخواستم عین جمله اش رو بگمخجالت

نزدیک های عید نوروز بود و من حسابی درگیر نظافت خونه یهو پسرک گفت پاشو برام آب بیار گفتم مامان خودت برو بخور.. گفت نه تو باید بیاری  گفتم چرا من باید بیارم گفت آخه تو مامانمی... محبتبغلبوس وای اینقدر اون لحظه چلوندمت و بوسیدمت که حد نداره و البته برات آب آوردم

هر وقت واسه خرید لباس یا اسباب بازی میریم یا کلا تو خونه هر چیزی رو که بخواد داشته باشه میگه مامان من خودم انتباخ (entebakh) یعنی انتخاب میکنمخندونک

یک روز پسرک ازم پرسید که چرا تبسم تو دستشویی جیش نمیکنه گفتم آخه کوچولو هست و نمی تونه بهم گفت نه دمپایی نداره گفتم تو دستشویی که دمپایی هست گفت نه اونها پسرونه هست برو براش سیندرلا بخر بره تو دستشویی جیش کنه آخه دخترا سیندرلا و کیتی دوست دارنخندونکبغل

یک روز از مغازه سه تا کیک برداشت گفتم چرا سه تا گفت آخه یکی برای خودم یکی بابا یکی مامان گفتم پس تبسم چی گفت مال خودم رو نفصش (Nefsesh) میکنم

چند روز پیش دسته کلیدم رو گم کرده بودم بهش گفتم مامانی اگه کلیدم رو پیدا کنی برات جایزه میخرم گفت ای بابا من با تو چه مکافاتی دارمتعجبتعجب

هر وقت اسمش رو صدا میزنم میگم علی بیا میگه من اسمم رو عوض کردم میگه اسمت چیه... میگه بن تن قدمنترخندونک

 

فدای تمام کودکیهای کودکانه ات شیرین زبونم



موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : جمعه 4 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 385 مرتبه

محبتمحبتامروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . محبتمحبت

 

بوستولدت مبارک زندگی منبوس

 

امروز  چهارمین سالگرد تولد پسرک کوچولوی خونه ماست.

پسرک شیطون و پر جنب و جوش و گاه پر جوش و خروش خونه کوچک ما که وقتی خوابه سکوتی آرامش بخش تو خونه حاکم می شه و وقتی بیدار می شه حس و حال و هیجان رو دوبازه تو خونه جاری می کنه.

چهار سال پیش قدم به این دنیای بزرگ گذاشتی و شدی همه دنیای من.....بغل

پسرکی که با اومدنش به دنیامون رنگ داد و هرروزمونو با شادی و شعف و هیجان رونق داد.
 پسرکی که هروز باهاش دنیای تازه ای رو تجربه می کنیم و هر روز باید منتظر سوالای جدیدش یا کشفیات جدیدش باشیم.

 

آرامچهار سال پر از خنده و شادی گذشتآرام

آرامچهار سال پر از نگرانی های مادرانه و پدرانه گذشتآرام

آرامچهار ساله شدنت مبارک عزیزکمآرام



موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 448 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگیمون




موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 369 مرتبه

این روزهای کودکیت چنان شتابان در حرکتند که وقتی به دو سه سال گذشته فکر میکنم میبینم مثل برق و باد همشون گذشت... پسرک کوچکی که همه وابستگی و دلبستگیش ما بودیم حالا واسه خودش مرد کوچکی شده که برای همه چیز اظهار نظر میکنه... توضیح میده.. بحث میکنه .. انتخاب میکنه... روزهای استقلالت هم به اندازه همون روزهای  وابستگی لذت بخش و قشنگه

پسرک 45 ماهه صبح ها ساعت 7 یا کمی زودتر گاهی به سختی و گاهی از سر شوق از خواب بیدار میشه و آماده میشه و با آقای پدر راهی مهد کودک میشه... عاشق مهد و خاله هاش و دوستانشه.... گاهی چنان از اتفاقات مهد با ذوق حرف میزنه که ادم دلش میره.. گاهی هم کم حوصله و چیزی بیان نمیکنه...

پسرک 45 ماهه بعد از ظهر ها حدود ساعت دو با مامانی به خونه برمیگرده اگه پسرک در مهد خوابیده باشه سرحال و شادان وارد منزل میشه و کل خونه رو کن فیکون میکنه و از ساعتی که میاد باید شبکه پویا روشن باشه تا..... اما گاهی هم که در مهد نخوابیده بعد از نوشیدن یک شیر ولرم به خواب میره و حدودا تا ساعت پنج عصر میخوابه... 

پسرک 45 ماهه علاقه خاصی به شبکه پویا داره و از زمانیکه شبکه پویا تو خونه روشن میشه تا وقتی که آقای پدر از سرکار میاد (چون فقط آقای پدر حریفش میشه برای تعویض کانالسکوت) پسرک همچنان پای شبکه پویا نشسته و همه برنامه هاش رو دنبال کرده.. یکی از علاقه مندی های پسرک اینه که خودش رو جای قهرمانان تمام فیلم هایی که میبینه میزاره.. گاهی بن تن میشه.. گاهی مرد عنکبوتی.. گاهی باب اسفنجی .. گاهی پاندا کونگفوکار و ..... بیشتر هم علاقه پسرک به تفنگ و جنگ و شمشر بازی و ... هستخطا

این روزها سرگرمی و بازی مورد علاقه پسرک 45 ماهه لگو بازی هست.. اگه به هر عنوانی نتونه شبکه پویا رو ببینه سطلهای لگوش رو وسط خونه میریزه و شروع میکنه به خونه سازی.. و برج و کشتی و ماشین و .. . میسازه

این روزها پسرک 45 ماهه علاقه خاصی هم به نقاشی پیدا کرده هر چند که قبلا هم تمایل داشت اما فقط خط خطی میکرد ولی الان نقاشی های مفهوم دار میکشه و قشنگ رنگ امیزی میکنه .. از خط بیرون نمیزنه اما هر چند که هنوز هم تو شناخت رنگها مشکل دارهغمگین و یکی از طرفدارهای برنامه نقاشی نقاشی شبکه پویا هست جالبه که قبلا وقتی این برنامه شروع میشد پسرک کلا تی وی رو خاموش میکرد اما الان عاشقشهآرامخندونک

 

عزیزتر از جانم .. همه دار و ندارم حالا که خدای مهربان و توانا وجودت را مرهمی برای زخمهایم و سرگرمی برای فرار از دردهایم قرار داده, حالا که وجودت مایه آرامش خاطر و آسایش روحم شده پس برایمان بمان و مایه آرامشم باش....

مرد شو، مرد بمان و مایه غرورم باش

 



موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : جمعه 8 اسفند 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 334 مرتبه

سه شنبه 28 بهمن ماه از طرف مهد قرار بود به پارک دلفین های برج میلاد برید... اما چون ما قبلا خودمون رفته بودیم گفتم بیخیال و نمیریم اما شما اصرار داشتی که با دوستات در این اردو همراه باشی.. از طرفی هم باید مامانها باهاتون می اومدند.. بنابراین صبح روز سه شنبه ساعت 8 دم مهد کودک آماده بودیم و با اتوبوس به سمت پارک دلفینها حرکت کردیم... البته فقط اسمش پارک دلفین ها هست اما هیچ دلفینی وجود نداره و فقط چند تا شیردریایی به نمایش گذاشته میشه... خلاصه رفتیم وقتی وارد سالن شدیم سالن مملو از جمعیت بود و همه از مدارس و مهد کودک ها امده بودند به ناچار و البته بهتر شد که در صندلی جلو نشستیم و اولش قبل از شروع برنامه موزیک شاد با صدای بلند گذاشته بودند که علی جونی و تبسم جونی همش در حال نانای کردن بودن... برنامه که شروغ شد تبسم رو به وسیله پفک نشوندیم روی صندلی.. آخه عاشق پفکه و واسش چنان اشکی میریزه که دل آدم میسوزه... اگه بهش پفک نمیدادم مرتب میخواست راه بره.. خلاصه اردو نصف روزه خوبی بود و به بچه ها خیلی خوش گذشت...

علی در اتوبوس موقع رفتن

 

علی در پارک دلفینا

تبسم جونی

وروجکها در حال نانای کردن

 

 

 

اینم شیر دریایی و مربیش

شیر دریایی برای عرض ادب به خدمتمان رسیدخندونک

مامانی و دخملی و پسملی

ورودی سالن دلفینها

 



موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 552 مرتبه

در چندین پست قبل نوشتم که طبق تست شنوایی که انجام دادیم گوش پسرک هنوز کمی التهاب داشت که ما در پی جستجو دکتر بودیم و هی امروز و فردا میکردیم که دوباره پسرک در تاریخ شانزدهم دی ماه از گوش درد به خود میپیچید و ناله  میکرد... در پی این اتفاق با چندین نفر از مامانهای اردیبهشت 90 مشورت کردم و اونها دکتر بهرام ملکوتی که فوق تخصص ENT اطفال رو داشت و بهم معرفی کردند .. فردا صبحش یعنی چهارشنبه مورخ 17 دی ماه علی رو مهد نبردم و  با بچه ها راهی مطب دکتر شدیم و بعد از کلی انتظار و شیطنت بچه ها و بدو بدو کردن تو مطب نوبتمون شد.. دکتر بعد از معاینه گفت که لوزه سوم پسرک بزرگ و عفونی شده و این عفونت به گوشش زده و عفونت و چرک پشت پرده گوش جمع شده که اگه دیر بجنبیم و پسرک رو عمل نکنیم ممکن روی شنوایی علی کوچولو تاثیر بزاره...  از علایمش هم برام گفت .. گفت زیاد زمین میخوره.. گفت بی اشتها هست.. گفت تمایل به خوردن شوری داره.. گفت تو خواب با دهن باز میخوابه یا خروپف میکنه  و ... که خیلی از این علایم رو پسرک داشت دکتر برای علی تست شنوایی و آزمایش خون نوشت و گفت جوابش رو با هم بیارید تا وقت عمل بدم.. ... دلم هری پایین ریخت .. کلی نگران و دلواپس شدم.. دست تنها با دو تا بچه کوچیک چکار باید میکردم.. امدم بیرون کلی دنبال تلفن عمومی گشتم تا پیدا کردم (همراهم رو منزل جا گذاشته بودم) حالا کارت تلفنم کار نمیکرد.. تنها شانسی که آوردم یک خانمی میخواست از تلفن عمومی تماس بگیره از کارتش استفاده کردم و به بابا مهدی زنگ زدم .. جریان رو براش گفتم ... عصر وقت تست شنوایی در مطب همون دکتر گرفتم.. امدیم خونه و  بچه ها از شدت خستگی خوابشون برد.. قرار شد عصر جدو برای کاری که میره سمت محل کار بابا،  علی رو هم با خودش ببره و به بابا مهدی تحویلش بده و من و تبسم خونه بمونیم.. با بابا مهدی برای تست شنوایی رفتید متاسفانه جواب تست خوب نبود... فردا صبحش یعنی 18 دی ماه ناشتا به همراه بابا مهدی به آزمایشگاه رفتید و ازت  آزمایش خون و ادرار گرفتند و  من جوابش رو شنبه گرفتم و یکشنه بابامهدی مدارک رو پیش پزشک برد و دکتر یک نامه برای بیمارستان .. یک نامه برای بیمه و یک برگه کارهای قبل از عمل به بابا داده بود و برای سی دی ماه وقت عمل تنظیم کرده بود همه چیز به خوبی پیش میرفت و همه کارها آماده شده بود تا اینکه 24 دی ماه از مطب دکتر تماس گرفتند و گفتند دکتر دیگه عمل نمیکنه.. از منشی پرسیدم چی شده چرا دکتر عمل نمیکنه .. مگه میشه دکتر شب بخوابه صبح بیدار بشه و بگه عمل نمیکنم با پرس و جوهای بابا مهدی و  پیگیری حضوری بابا مهدی در مطب متوجه شدیم به خاطر اینکه ما بیمه تکمیلی داریم دکتر علی رو عمل نمیکنه و بهمون گفت شش میلیون پول بهم بدید سریع عملش میکنم.. از عصبانیت داشتیم منفجر میشدیم... نمیدونم دکتر ها انسان دوستیشون چی شده.. قسم هایی که خوردند چی شده.. بالاخره برای اینکه ما رو از سر خودش وا کنه نامه ای برای بیمارستان امیر اعلم (تخصصی گوش حلق و بینی) داد که اونجا پیگیر درمان علی بشیم.. ناچارا همه چیز از اول آغاز شد فردا صبح مورخ 28 دی ماه ساعت هشت صبح با بچه ها راهی بیمارستان امیر اعلم شدیم... بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم که باید اول تلفنی وقت میگرفتیم جلو رفتم و با خواهش و تمنا که ببینید با دو تا بچه کوچیک از راه دور امدم بالاخره بهم نوبت دادند و باز بعد از کلی انتظار و کلافگی بچه ها نوبتمون شد یک رزیدنت علی رو معاینه و مدارک قبلش رو دید و برای علی عکس از لوزه اش نوشت گفت برو انجام بده و عکس رو بیار تا تشخیص بدم.. راهی رادیولوژی شدیم... علی تنهایی می ترسید روی تخت بخوابه تا از گلوش عکس بگیرند.. ناچارا آبجی تبسم رو به همراه یکی از مریض ها سپردم و وارد اتاق رادیولوژی شدم همین که وارد اتاق شدم گریه تبسم به هوا رفت... اما چاره ای نداشتم باید پیش علی میموندم که پسرک کوچولوم نترسه و دکتر بتونه از گلوش عکس بگیره خلاصه عکس گرفته شده و توسط سیستم داخلی بیمارستان برای دکتر فرستاده شد.. ما راهی اتاقی شدیم که دکتر اونجا بود و بعد از مشاهده عکس لوزه گفت پسرک مشکلی نداره و فقط براش یک قطره بینی و یک شربت زادیتن نوشت... سریع با بابا مهدی تماس گرفتم و جریان رو براش تعریف کردیم.. مونده بودم فوق تخصص تشخیصش درسته یا یک رزیدنت.... به پیشنهاد بابا مهدی قرار شد همون روز پیش یک متخصص دیگه بریم ..... منم برای اینکه بچه ها خوشحال بشن رفتم خونه خاله فروز... البته از قبل بهش خبر داده بودم که میریم پیشش... حدودا ساعت دو بعد از ظهر به خونه خاله رسیدیم .. خاله جون کلی زحمت کشیده بود.. یک ناهار خوشمزه بعد از اون همه خستگی واقعا چسبید.. بعد همگی خوابیدیم و ساعت 4 با تماس بابا مهدی بیدار شدم... گفت یک متخصص گوش  به نام دکتر رسول فرج الهی پیدا کردم ساعت پنج و نیم باید مطبش باشیم... بچه ها از فرط خستگی بیدار نمی شدند بالاخره به زور بیدارشون کردم و ساعت پنج و ربع راهی شدم.. دیدم دیره با آژانس نمی تونم برم تصمیم گرفتم با مترو برم که سریع تر برسم.. همین که تاکسی گرفتم و نزدیک مترو شدم یادم افتاد تمام مدارک علی رو منزل خاله فروز جا گذاشتم... سریع باهاش تماس گرفتم بنده خدا در عرض ده دقیقه خودش رو بهمون رسوند و دید که من سختمه با من راهی مطب دکتر شد.. ( خدا خیر دنیا و آخرت بهش بده.. انشاالله تن بچه هاش همیشه سالم باشه.. خدا عمر طولانی و با عزت بهش بده که مثل یک مادر همیشه برام  زحمت کشیده) خدا رو شکر بابا مهدی زودتر از ما رسیده بود و وقت رو گرفته بود و ما نزدیک هفت رسیدیم.. وارد مطبش شدیم و بعد از کمی انتظار نوبتمون شد وقتی وارد اتاق دکتر شدیم یک پیرمرد مهربون با دستهای لرزان دیدیم و بعد از معاینه کلی علی گفت لوزه اش عمل میخواد اما برای گوشش دارو میدم بخوره و بعد تست شنوایی انجام بده ببینم دارو تاثیر گذاشته یا نه.. و بعد دلیل خون دماغ شدن های پسرک رو گفت رگ های داخل بینیش پرخون و نازکه با کوچکترین ضربه و برخوردی پاره میشه که باید این رگ ها سوزونده بشه... خلاصه برگشتیم و شب با خاله فروز برای اینکه کمی شاد بشیم و شامی بخوریم به رستوران رفتیم  و علی داروها رو خورد و ششم بهمن ماه باز به همراه بچه ها راهی بیمارستان تخصصی کودکان شدیم تا تست شنوایی رو انجام بدیم.... شنبه یازدهم بهمن ماه تست شنوایی رو پیش دکتر فرج الهی بردیم تا ایشون نظر بدند... گفتند کمی مشکل گوشش بهبود پیدا کرده اما چون الان آبله مرغون داره نمی تونیم عمل لوزه رو انجام بدیم چون بیهوشی تو آبله مرغون باعث ورم مغز میشه .. دوباره دو تا قطره داد و گفت باید یک ماه صبر کنید تا آبله مرغونش کاملا خوب بشه و  ما دوباره با کلی دلواپسی راهی منزل شدیم .... یک روز که مراسم ختم صلوات رفته بودم کلی گریه کردم صاحب مجلس گفت چی شده و جریان رو براش شرح دادم بهم گفت برو پیش دکتر علامه تشخیصش خوبه ... اما باید صبح زود بری بیمارستان تا بتونی ببینیش... بالاخره روز 29 بهمن ماه به زور بچه ها رو بیدار کردم و ساعت هفت از منزل خارج شدیم.. اما متاسفانه نوبت علی نفر 29 بود و فقط 20 نفر اول رو دکتر علامه میدید و بقیه بیمارها رو دکتر دیگه ای میدید... اینقدر پشت در اتاق التماس کردم که نفر بیستم که دو تا نوبت داشت یکی از نوبت هاش رو به من داد و من با خوشحالی وارد اتاق دکتر شدم دکتر علامه وقتی علی رو معاینه کرد و مدارک رو دید مجددا براش تست شنوایی و عکس از لوزه نوشت... همون روز هر دو تا رو  با تمام سختی هاش و ترس علی از اتاق رادیولوژی انجام دادیم اما وقتی ساعت 1 بعد از ظهر به خونه رسیدیم هر سه تامون از خستگی خوابیدیم... چهارم اسفند ماه هم برای دیدن مدارک توسط دکتر فقط من و تبسم راهی بیمارستان فیروز آبادی شدیم و علی با بابا مهدی به مهد رفت... دکتر بعد از مشاهده مدارک گفت مشکل علی فعلا رفع شده و نیازی به عمل نداره اما یک قطره و یک اسپری و دو تا شربت براش تجویز کرد و گفت مجددا اردیبهشت 94 برای چکاپ پیشش بریم... امیدوارم واقعا مشکلش حل شده باشه...

 

اینم یکسری از مدارک ( تست های شنوایی.. عکس لوزه و آزمایش خون)

 

 

 

پی نوشت 1: تقریبا از اوایل آبان ماه ما درگیر مریضی و گوش درد علی جونی هستیم.. دو تا دکتر تشخیص عمل لوزه دادند و دو تا دیگه گفتند نیازی به عمل نداره و واقعا موندم که کدومشون تشخیصشون درسته

پی نوشت 2: واقعا برای وضع بی ثباتی مملکتمون ناراحتم... من چهار جا تست شنوایی برای علی انجام با تعرفه های مختلف.. یکی 1500 تومان... یکی 28000 تومان .. یکی 40000 تومان و آخری 260000 هزار تومان.... واقعا یعنی هیچ تعرفه ای وجود نداره

پی نوشت 3: حس انسان دوستی و مروت در جامعه پزشکی و بین پزشکامون معنا نداره و همه فقط پول و زیر میزی رو میشناسند

پی نوشت 4: شاید بیماری آبله مرغون این وسط حکمتی بوده تا بین درمانش وقفه بیفته و گوش علی جونی بهتر بشه و نیازی به عمل نداشته باشه

پی نوشت 5: از همه دوستان خواهش میکنم که برای سلامتی پسر کوچولوم دعا کنید...

 



موضوع : تا چهار سالگی
تاريخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | نویسنده : مامان علی
بازدید : 384 مرتبه

از یکشنبه 12 بهمن ماه تا سه شنبه 21 بهمن ماه هر روز در مهد مراسمی به مناسبت دهه فجر داشتید.. مراسم هایی که با انقلاب و امام خمینی و ... آشنا بشید... اما متاسفانه پسر کوچولو  هفته اول به علت بیماری آبله مرغونش خونه موند و مهد نرفت و بنابراین از برنامه های مهد هیچ بهره ای نبرد... شنبه 18 بهمن ماه در مهد جشنواره غذاهای سنتی برگزار میشد و ما هفدهم ساعت 11 شب که از جلوی مهد رد میشدیم متوجه این قضیه شدیم آخه اعلامیه اش رو پشت در مهد نصب کرده بودند... اون وقت شب با دو تا وروجک نمی تونستم غذای خاصی درست کنم اما صبح زود به جای غذای سنتی یک نوع غذای انگشتی مدرن درست کردم و مهد بردم

اینم توبالز یا توپ های تونی که به مهد علی بردم

روز بعد هم در مهد مسابقه داشتید که شنبه سوال ها رو به ما دادند که ما یکشنبه با جواب ببریم که متاسفانه برنده نشدی

روز دوشنبه درست کردن کاردستی پرچم ایران و رنگ آمیزی مقوای بزرگ به شکل پرچم ایران و خوندن شعر های انقلابی

روز سه شنبه جشن پیروزی انقلاب رو داشتید که کلی برنامه متنوع و کیک 36 سالگی انقلاب.. کلی بهتون خوش گذشته بود اما متاسفانه عکس ها رو هنوز مهد بهمون نداده.. انشاالله وقتی داد تو وبلاگت در همین پست میزارم

این عکس ها رو خودم موقعی که دنبالت امدم ازت گرفتم عزیزکم

 

این پرچم هایی که دستتون هست کاردستیتون هست 

اون پرچم پشت سرتون هم خودتون رنگ آمیزی کردید

 

 

پی نوشت: طرز تهیه توبالز... ابتدا دو تا سیب زمینی متوسط آبپز میکنیم بعد یک عدد تن ماهی که روغنش رو کاملا گرفتیم با پشت چنگال ریش ریش میکنیم بعد دو تا سیب زمینی آبپز رو رنده و به تن ماهی اضافه میکنیم و بعد هم یک عدد تخم مرغ به موادمون اضافه میکنیم بعد نمک و فلفل و کمی زردچوبه و کمی آویشن بهش میزنیم و بعد گردش میکینم و در آرد سوخاری میغلطونیم و در روغن زیاد سرخش میکینم.. به همین راحتی و به همین خوشمزگیخوشمزه



موضوع : تا چهار سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد