علـــــی جونیعلـــــی جونی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
زندگی مشترکمونزندگی مشترکمون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

علی نفس مامان و بابا

کثیف کاری در هنگام غذا خوردن

علی کوچولوی مامانی یک هفته قبل از اینکه 6 ماهت تموم بشه من تصمیم گرفتم به شما غذا بدم البته با نظر پزشکت   اما شما هیچ علاقه ای به خوردن غذا نداری و همش دوست داری شیر بخوری وقتی هم به زور بهت غذا میدم بالا میاری و هنگام خوردن غذا اینقدر کثیف کاری می کنی که .....     ...
22 آبان 1390

هندونه خوردن گنجیشک خونه ما (علی)

کوچولوی مامانی تازگیها دوست داری همه چیزها رو با دهنت تست کنی و هر چیزی که دم دستت باشه اول تو دهنت می کنی اما من سعی می کنم بیشتر بهت مواد خوراکی بدم تا باهاشون آشنا بشی و طعم آنها برایت لذت بخش باشه یک روز که به همراه خانواده داشتیم هندونه می خوردیم تو هم چون رنگ هندونه قرمزه به سمت هندونه یورش بردی و دو دستی گرفتی تا بخوری خیلی لحظه جالبی بود       ...
17 آبان 1390

علی و لباس بچگیهای مامانش

یک روز قبل از اینکه ازدواج کنم مامان پروین از تو کمد لباسها یک لباس آبی بچه گانه در آورد و گفت این مال خودته و من نگهش داشتم امیدوارم روزی تن نینیت ببینم حالا اون روز رسیده و من لباس خودمو تن علی کوچولو کردم   علی کوچولوی مامان   مامان علی کوچولو در 26 سال پیش ...
17 آبان 1390

علی و ماشینش

علی کوچولوی مامانی وقتی سوار روروئکت میشی چنان ژست می گیری و ذوق می کنی که انگار سوار بنز آخرین مدل شدی   خیلی خیلی روروئکت رو دوست داری و باهاش کل خونه رو طی می کنی     ...
17 آبان 1390

علی کوچولو غلت میزنه

علی کوچولوی من شما 4 ماه و 25 روزت بود که یاد گرفتی به طور کامل غلت بزنی یعنی هم می تونستی دمر بشی و هم می تونستی دوباره به پشت بخوابی   عزیزکم، پسر کوچولوی مامان داری کم کم بزرگ میشی و دل من برای کوچیکی هات تنگ میشه   بینهایت دوست دارم       ...
17 آبان 1390

عزیزم یاد گرفتی دمر بشی

قند عسل مامان، شما دقیقاً 4 ماه و 5 روزت بود که تتونستی خودت به تنهایی دمر بشی (یعنی از حالت خوابیده به پشت برگردی و رو به شکمت بخوابی)   وقتی اومدم دیدم که رو شکمت خوابیدی و سعی می کنی به جلو بری گفتم شاید مامان پروین یا بابا حسین به شکم برت گردوندند اما به محض اینکه به پشت خوابوندمت شما سعی کردی به شکم بخوابی اما نمی تونستی ولی بعد از چند لحظه تلاش به سختی موفق شدی   اینقدر اون لحظه ذوق کردم و از خوشحالی فریاد می کشیدم که قند عسل مامان داری بزرگ میشی       ...
17 آبان 1390