علـــــی جونیعلـــــی جونی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
زندگی مشترکمونزندگی مشترکمون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

علی نفس مامان و بابا

علی در تولدهاااااااااااااااااا

پسر عزیزم...نازگلم تو این دو هفته اخیر سه تا تولد دیدی اولیش تولد ریحانه جون (دختر دایی بابا مهدی) بود که تولد 10 سالگیش رو جشن گرفته بود...خیلی خیلی زحمت کشیده بودند...خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...آخه مجلس فقط خانوما بودند....تو هم همش داشتی می رقصیدی...اینم چند تا عکس تاریخ تولد 28 اردیبهشت 91   این هم از کیک تولد ریحانه جون   تولد بعدی تولد بابا مهدی بود که خونه خودمون گرفتیم...مهمونامون بابا حسین و مامان پروین به همراه خاله سیما بودند...تولد ساده اما خوبی بود...اما شما موقع بریدن کیک خواب بودی نازنینم   تاریخ تولد ظهر 5 خرداد 91   علی خوشگله د...
10 خرداد 1391

شب آرزوهاااا

پسرم، امشب یعنی اولین شب جمعه ماه رجب به نام لیله الرغائب یا شب آرزوهاست....خدا در این شب فرشته هاشو به زمین می فرسته تا دعا و  آرزوهای خوب بندگان رو مستجاب کنه.. ....   منم کلی برات آرزو می کنم که امیدوارم به حق این شب عزیز مستجاب بشه انشاءالله آرزو میکنم که بتوانم در کمال آرامش و به بهترین نحو ممکن بزرگت کنم تا بنده خوب و صالحی باشی آرزو میکنم که من و پدرت بتوانیم تمام شرایط مورد نیازت رو هم از لحاظ معنوی و هم مادی برایت فراهم کنیم تا هیچ وقت احساس کمبودی نداشته باشی آرزو میکنم که قدرشناس باشی و قدر محبت بدونی و اگر کسی خواسته یا نا خواسته بهت بدی کرد چشمهایت رو ببندی و بگذری و ببخش...
4 خرداد 1391

هوراااااااااااا عمه شدم

بالاخره در روز اول خرداد 1391 منم عمه شدم..... پسر نازنینم دیروز من و تو به همراه مامان پروین واسه دیدن پسر کوشولوی داداشم راهی بیمارستان بقیه الله شدیم (آخه یکدونه داداش بیشتر ندارم که....) و یکدونه پسرش خیلی برامون عزیزهههههههه و علی جونی پسر دایی دار شد.... وقتی رفتیم بالای سر زن داداشم که نینی رو ببینیم یهو علی نزدیک بود قنداق فرنگی رو از روی نینی کوشولو بکشه که گرفتیمش ...حتما فکر میکرده که نینی کوشولو عروسکه (آخه خیلی کوشولوووووووووو بود)   علی در راه رفتن به بیمارستان (مترو شهید حقانی)   روز قبلش لب علی خورد به تخت و لبش پاره شد که کلی خون اومد...الهی زود خوب بشی مامان جون که طاقت ندارم اینجو...
2 خرداد 1391

علی در موقعیتهای مختلف

پسرکم...خوشگل مامان این روزها خیلی خیلی شیطون شدی و کامل راه میری ...حتی موقعی که از خواب بیدار میشی بلند میشی می ایستی و شروع میکنی به راه رفتن و دنیال ما گشتن....یکی دیگه از کارهایی که میکنی نمیزاری من و بابات لحظه ای با کامپیوتر کار کنیم ...اگه ببینی ما پشت سیستم هستیم میای روی تخت و بعد میای روی میز کامپیوتر میشینی که ما قیافه ناز تو رو ببینیم...در ضمن مرتب با موس و کیبورد بازی می کنی (تخت به میز کامپیوتر چسبیده)...و مانیتور شده تکیه گاهی برای جنابعالییییی...البته بگم که مانیتور دیگه داغونهههه باور نمی کنید اینم سندش:   گاهی هم که بابا میخواد با خیال راحت با کامپیوتر کار کنه میره داخل اتاق و درب ...
25 ارديبهشت 1391