علـــــی جونیعلـــــی جونی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
زندگی مشترکمونزندگی مشترکمون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

علی نفس مامان و بابا

دس دسی کردن و بای بای کردن و ....

دست دسی کردن: نازنینم, فرشته کوچولو تقریبا میشه گفت از 8 ماهگی به بعد کلی کارهای خوشگل انجام میدی که دل مامان و بابا برات ضعف می کنند یکی از این کارها دست دسی کردن, همچین با تمام انرژی دستهایت را به هم میزنی که صدای دلنوازی ایجاد میکنی و من و بابا عاشق صدای دلنشین کوبیدن دستهای کوچولوت به هم هستیم   قربون نوای شیرین دستهای کوچولوت بشم عزیزکم   بای بای کردن: قربونت بشم که با بزرگ شدنت کارهات هم بزرگ میشه و هر روز واسه مامان و بابا کلی سوپرایز جدید داری ...تازگیها هر کسی که داره از در خونه خارج میشه و باهات خداحافظی میکنه تو با دستهای کوچولوت باهاش بای بای میکنی و من میخوام از ذوق این کارات بچلونمت  ...
21 فروردين 1391

علی در عکاسخانه

پسر قشنگم خیلی دوست داشتم نه ماهگیت ببرمت یک آتلیه خوب و عکسهای خوشگل خوشگل ازت بگیرم اما به خاطر خرید خانه یکم شرایط مالیمان دچار بحران شده بود بنابراین واسه اینکه یک عکس خوشگل از نه ماهگیت داشته باشم مجبور شدم ببرمت یک عکاسی معمولی که ازت عکس بندازم اما قول میدم بعدها ببرمت آتلیه و عکسهای ناناز ازت بگیرم...   ...
21 فروردين 1391

عاشق تلفن و موبایل و ... هستی

علی جونم، پسر قشنگم یک سبد اسباب بازی و کلی عروسک و ماشین گذاشتم که باهاشون بازی کنی اما بیشتر از چند دقیقه سرگرمت نمی کنند ....اما امان از وقتی که تلفن یا موبایل میبینی کلی براشون ذوق می کنی و کلی وقت باهاشون بازی میکنی ....رسماً باید بگم که تلفن خونه هیچ وقت وصل نیست آخه همش از پریز کشیده است و وسط خونه هست  که شما دائما باهاش بازی کنی.... LCD  موبایلم پر از خشه آخه اینقدر به زمین زدیش که دیگه بهش نمیشه گفت موبایل...موبایل من هم یکی از اسباب بازیهاته....قربونت برم وقتی کسی زنگ می زنه گوشی رو از من میگیری و به حرفهای طرف مقابل خوب گوش میدی و خرف نمی زنی ...اما وقتی خودت با تلفن بازی می کنی کلی دد و باب و .... میگی و حرف میزنی ...
20 فروردين 1391

اولین آرایشگاه قند عسل

پسرکم٫ میوه دلم روز 16 فروردین بعد از مدت ها وقت آرایشگات ok شد و  من و تو و بابایی ساعت 1/5 بعدازظهر راهی آرایشگاه شدیم که شما موهاتو کوتاه کنی ...آخه هر وقت برنامه آرایشگاه می گذاشتیم یک مشکلی پیش می اومد و نمی رفتیم....وقتی به آرایشگاه رسیدیم واسه اینکه شما با محیط اونجا آشنا بشی و غریبی نکنی اول بابا موهاشو کوتاه کرد و بعد نوبت پسر کوچولوی ناناز شد که مثل آقاها روی صندلی مخصوص نشست و آرایشگر کاور دورش آنداخت و شروع کرد به کوتاه کردن موهای نوزادی میوه دلم ....آخ که چقدر دلم واسه وقتی که موهات بلند بود تنگ شده ....آخ که چقدر واسه موهایی که دور گوشت فر خورده بود تنگ شده....آخ که چقدر واسه اون قیافه نوزادی خوشگل و معصومت تنگ شده..... ...
16 فروردين 1391

بازگشت به خوشبختی

پسر عزیزتر از جونم  دلبند مادر؛ دوباره بعد از گذشت هفت هشت ماه سختی به منزل جدیدمان یعنی به خوشبختی برگشتیم. این هفت هشت ماه در خانه خانواده بابا مهدی زندگی کردیم که برای هر دو خانواده خیلی سخت بود. زندگی کردن در یک خانه نود متری با کلی وسیله سخته. زندگی کردن با اخلاقیات و روحیات مختلف مشکله؛ زندگی کردن با قوانین خاص طاقت فرساست...  به همین خاطر هست که می گن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه... هرچند از خانواده بابا مهدی خیلی خیلی دلگیرم  اما با این حال ازشون تشکر می کنم چون بالاخره اونها هم من و هم شرایط من رو تحمل کردند و به قول بابا مهدی من رو توی خونه شون راه دادند آخه هیچ مادر شوهری عروس خودش رو راه نمیده و ...
15 اسفند 1390

اثاث کشی

قند عسلم از وقتی به دنیا اومدی دو بار اثاث کشی کردیم یکی 17/4/90 که شما دو ماه و نیمت بود و همش توی کریرت بودی که ما بتونیم وسایل رو جمع کنیم که البته یک شبه وسایل جمع شد و ما از خونه آقای یزدانپناه (خیابان نامجو) به منزل پدری بابا مهدی اثاث کشی کردیم. و دیگری 5/12/90 که شما ده ماهه ای و کلی شیطون شدی (آخه هی من وسیله ها و لباسها رو داخل کارتن می چیدم و هی شما دونه دونه در می آوردی) ... قربونت برم شیرین عسلم  این جابجایی به یمن قدوم خوب پسرم از خانه پدری به منزل خودمان بود هرچند که بابا مهدی می گفت اگه 5 سال اول زندگی تونستیم خونه بخریم که خریدیم اگر که نتونیم دیگه نمی تونیم.... که دقیقا با 5 ساله شدن ازدواجمون خانه خریدیم. الب...
10 اسفند 1390

ده ماهگی جیگر من

تمام امید مامان و بابا ده ماهه شد. قربونت برم که این ماهها مثل برق و باد دارند می گذرند. چقدر دوست دارم زمان بایستد و من از لحظه به لحظه  با تو  بودن سیراب شوم. ده ماه هست که با آمدنت به زندگیمان نعمت خدا را بر ما کامل کردی. ده ماه هست که با بودنت و داشتنت انس گرفته ام. ده ماه هست که وقتی برای کاری به مدت چند ساعت از خانه خارج می شوم دلم بدجوری هواتو می کنه و قلبم بدجوری می طپه. انگار دنبال گمشده کوچولوش می گرده. عزیزم؛ نازنینم؛ فرشته خدا روی زمین ده ماهگیت مبارک باشه عزیزم     ...
4 اسفند 1390