علـــــی جونیعلـــــی جونی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
زندگی مشترکمونزندگی مشترکمون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

علی نفس مامان و بابا

علی در تولد بابا حسین عزیز

تولد بابای مهربونم 28 مهر ماه هست اما به دلیل اینکه مامان و بابا میخواستند زودتر به شهرستان برگردند تولد بابا رو پنجشنبه 24 مهر در منزل خاله ساقی برگزار کردیم .. تولدی با تم کراوات و کلاه و سبیل... خیلی خیلی جالب شده بود... بابا حسین که کلی لذت برد.. میتونستیم احساس خوشحالی درونش رو از برق چشماش متوجه بشیم.. خوشحالیم از اینکه تونستیم خوشحالیت رو ببینیم.. تولد بابا حسین عزیز تزیینات کیک تولد میز میوه میز شام ( ته چین مرغ... خوراک مرغ با سس سویا.. بادمجان شکم پر... میگو سیخی.. سبزیجات بخار پز) نوشیدنیها  بابا حسین مهربون ...
26 مهر 1393

پسر کوچولو.. جوجه کوچولو

چند روز پیش خونه خاله ساقی بودم که شما و آرتمیس داخل اتاق آرتمیس بازی میکردید که با هم به سراغ کمد لباسی آرتمیس رفتید و لباسهاش رو بیرون ریختید که در بین لباسها لباس جوجه بود که آرتمیس واسه تولد دو سالگیش پوشیده بود و شما  اصرار کردی که لباس رو بپوشی... اینم چند تا عکس از جوجه کوچولوی من..   ...
24 مهر 1393

عید غدیر

الحق که تو آن علی ولی اللهی از اسرار خداوند جهان آگاهی آغاز ولایتت فرستم صلوات دانم ز عنایتت غمم می کاهی   روز عید غدیر سه جا دعوت داشتیم..  1. خونه دایی حسن بابا 2. خونه عمو سعید بابا  برای بله برون زهرا جون 3 خونه خاله ساقی اما از آنجا که دایی حسن زودتر از همه ما رو برای روز عید دعوت کرده بود بنابراین برای ناهار خونه دایی حسن رفتیم.. خیلی خیلی خوش گذشت.. علی کلی با دو تا آرمان ها و مهر آسا بازی کردی... عصر حدود ساعت چهار قصد رفتن به منزل خاله ساقی رو داشتیم که باران شدیدی گرفت اما با این حال به خونه خاله ساقی رفتیم و علی کلی با دختر خاله هاش و پسر خاله و پ...
22 مهر 1393

روز جهانی کودک

اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.   اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.   اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.   اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.   پسر قشنگم روز 15 مهر ماه در مهد کودکتان جشن روز کودک داشتید که عمو موسیقی کلی برایت...
17 مهر 1393

سمنان... شهمیرزاد

جمعه موزخ 28 شهریور ماه به همراه مادر جون و عمه ها  ساعت حدود 11 ظهر به سمت سمنان حرکت کردیم... علت رفتنمان به سمنان رسوندن عمه فاطمه بود آخه دانشگاه سمنان رشته مدیریت بازرگانی قبول شده بود و باید برای تحویل خوابگاه و بردن وسایلش به سمنان میرفت حدود ساعت یک و نیم بعد از ظهر به سمنان رسیدیم..در طول راه کلی با مادر جون و عمه ها بازی کردی... وقتی به سمنان رسیدیم و بعد از کلی پرس و جو تونستیم خوابگاه عمه فاطمه رو پیدا کنیم ... عمه فاطمه هم اتاق رو تحویل گرفت و وسایلش رو داخل اتاق گذاشت و بعد برای صرف ناهار به شهمیرزاد در اطراف سمنان رفتیم که جای فوق العاده خوش آب و هوایی بود... ناهار اونجا خوردیم و کمی استراحت کردیم و کلی از جاهای سبز و کو...
30 شهريور 1393

نمایشگاه شیرینی و شکلات

روز سه شنبه مورخ 25 شهریورماه به همراه خاله فروز (شب قبلش خونشون خوابیده بودیم که صبح راحت تر به نمایشگاه بریم) و بچه ها راهی نمایشگاه شیرینی و شکلات شدیم... یکی از دلایلی که دوست داشتم برم و نمایشگاه رو ببینم این بود که شرکت بابا مهدی هم اونجا غرفه داشتند ... بابا زحمت کشیده بود کالسکه رو با خودش به نمایشگاه آورده بود که آبجی تبسم راحت باشه... نمایشگاه خوبی بود هر چند به علت پیاده روی پسر کوچولوی مامان خسته شده بود و دیگه توان راه رفتن نداشت.. اما به عشق طراحی رو صورتش هر جا که میرفتیم با کمی غر زدن می اومد.. کلی خوراکیها و شیرینیهای خوشمزه بهمون دادند اینم فسقل ها به محض رسیدن و تحویل کالسکه از بابا مهدی بابا مهدی و علی ...
26 شهريور 1393